سخنراني بمناسبت روز جهاني زن

03 مهر 1388

 

دوستان عزيز

به همه شما سلام ميكنم. ديدار با شما براي من بسيار خوشحالكننده است. زيرا اجتماعي را ميبينم كه در آن اميد به آرمانهاي جنبش برابري شعلهور است. اميد براي ساختن دنياي نوين انساني و برطرف كردن موانعي كه انسان امروز را  در اشكال گوناگون به اسارت كشيده  است.
چند روز ديگر، روز جهاني  زن است كه مظهري از همين اميد است كه پيشاپيش اين روز را به شما و به همه خواهرانم در سراسر جهان تبريك ميگويم و به زنان قهرماني كه در همه دنيا براي آرمان برابري فداكاري كرده اند، درود ميفرستم؛ چه آنها كه راهگشايان اين مسير بودند، و چه زنان گمنامي كه به رغم از خودگذشتگي بسيار، به دليل سلطة زن ستيزي ، نامي از آنها در تاريخ باقي نمانده است.
بله مساله اين است: اميد داشتن و مبارزه كردن براي يك آرمان پيشروي انساني. 

 


اين همان آرماني است كه در كشور من ،دهها هزار زنِ دلير، در نبرد با بنيادگرايانِ حاكم در 27 سال گذشته جانِ خود را بر سر آن گذاشتند.
در رأسِ همه، اشرف رجوي كه بيست و چهار سالِ پيش در تهران، هدفِ گلولههاي پاسداران قرار گرفت و جان باخت.
 به همة آنها، كه افتخارِ جنبشِ برابري جهان هستند، درود ميفرستم.
دوستان عزيز
در سالي كه گذشت مردمِ چهار كشور، يعني آلمان، شيلي، ليبريا و فنلاند رهبرانِ خود را از ميان زنان برگزيدند و اين دستاوردي براي همة زنان جهان است.
در چند دهة اخير، زنانِ جهان، دستاوردهاي بسياري داشتهاند.
 اگرچه هنوز غولِ نابرابري يكه تاز است و خشونت و تحقير و تنفر عليه زنان بيداد ميكند.
به اين موارد همچنين بايد بنيادگرايي اسلامي را افزود كه در رأس همة آنهاست. جرياني كه هيچ ربطي به اسلامِ حقيقي و آيينِ سراسر رحمت و مداراي حضرت محمد ندارد. اما با پشتيباني و هدايتِ فاشيسم مذهبي ايران، نه فقط دستاوردهايِ زنان، بلكه همة بشر را به خطر انداخته است.
بنابراين، من امروز ميخواهم دربارة راه حل اين بحران و نقشي كه زنان در آن ميتوانند ايفا كنند، صحبت كنم.
ابتدا ببينيم كه مختصاتِ اين بحران چيست؟
يك فاشيسمِ مذهبي، كه صد و بيست هزار نفر از مخالفانِ سياسي در ايران را اعدام و قتل عام كرده، در آستانة كسبِ جنگافزارِ اتمي است و به موشكهايِ دوربردي براي حملِ كلاهكهايِ هستهيي دست يافته كه اروپا هم در تيررسِ آن است.
سلاحِ اتمي در دستِ يك ديكتاتوريِ وحشي كه تروريسمِ آن در بسياري نقاطِ جهان، از بُوئِنوس آيرِس تا پاريس، برلين، بيروت ، رياض، مانيل ، استانبول و بغداد، جنايت و وحشت آفريده است، به اندازه كافي خطرناك است.
 اما خطرِ به مراتب بزرگتري وجود دارد كه عبارت است از تلاشِ مُجدانة ملايان براي تشكيلِ امپراطوري استبدادي تحتِ نامِ اسلام.
به اين منظور، آنها وسيعاً در عراق نفوذ كردهاند تا اين كشور را به سلطة خود درآورند. همچنين با صلح خاورميانه سرِ دشمني دارند و  جبههيي از نيروهاي بنيادگرا در منطقه شكل دادهاند تا با تغيير در ايران مقابله كنند.
احمدي نژاد رئيس جمهور اين رژيم، كه صدراعظم آلمان به درستي او را به هيتلر تشبيه كرده، ميگويد: «امواج انقلابِ اسلامي به زودي همة دنيا را خواهد گرفت».
او همه را تهديد ميكند و به رغمِ ارجاعِ پروندة اتمي رژيم به شوراي امنيت، پيدرپي خواهانِ تشديدِ فعاليتها براي كسبِ سلاحِ هستهيي ميشود.
پس سلاحِ مهلكي به ميدان آمده كه عبارت است از تركيبِ جنگافزار اتمي با بنيادگرايي.
من از تجربة خميني ـ كه بنيادگرايي را در ايران به قدرت رساند ـ و همينطور از مطالعة اعتقاداتِ ارتجاعي آخوندهايِ حاكم، ميدانم كه آنها هيچ حد و مرزي در دستزدن به كشتارهايِ هولناك و انهدامِ جمعيِ مردم ندارند. اگرچه تهاجمهايِ تروريستيِ سالهايِ اخير اين واقعيت را به همگان نشان داده است.
بنابراين، موضوع عبارت است از بحراني كه با جنگافروزيها و تهديداتِ هيستريك آخوندها سيرِ تصاعدي به خود گرفته و در حال سوق دادن منطقه به پرتگاهي است كه براي همه زيانبار است.
سئوال اساسي كه امروز در برابر همة جهان قرار دارد، راهحل است.
 با هيولايِ بنيادگرايي كه براي حفظِ خود، به گفته رئيس جمهور رژيم، ميخواهد منطقه را به آتش بكشد، چه بايد كرد؟
حتماً بخشي از اظهارنظرها، موضعگيريها و مقالاتِ بسياري را كه هر كدام راهي در قبال اين خطر توصيه ميكنند، ديدهايد. اگر اين نظرات را دستهبندي كنيم، همة آنها سرانجام در دو گزينة اساسي در مقابلِ يكديگر قرار ميگيرند:
يكي استمالت از ديكتاتوريِ ملاها و گزينة ديگر جنگ و مداخله نظامي خارجي.
سياستِ استمالت، با اين هدفِ ظاهري شكل گرفته بود كه با نرمش و سازش، رژيم را به اعتدال بكشاند.
دولتهايِ غربي ادعا ميكردند كه براي پيشگيري از جنگ، با رژيمِ ايران مماشات ميكنند. اما اثبات شد كه از قضا سياستِ مماشات، خودش مولدِ جنگ است:
شانزدهسال مماشات به احمدينژاد منجر شد و سه سال مذاكرة تروئيكاي اروپا، آخوندها را به بمب اتمي نزديك كرد.
جنگ هم راهحل مسألة ايران نيست. بنابراين من دو سالِ پيش از جانبِ مقاومتِ ايران راهحلِ سوم را اعلام كردم كه عبارت است از، تغيير دمكراتيك به دست مردم و مقاومت ايران .
اما در مورد اين راهحل تا جايي كه به همين بحث مربوط ميشود، دو سئوال اساسي وجود دارد:
اول اينكه  مشاركتِ فعال و برابرِ زنان در رهبري سياسي چگونه ميتواند ظرفيت و قدرتِ لازم براي تحققِ اين راهحل را فراهم سازد؟
 و دوم اينكه  مقاومتِ ايران چگونه تضمين ميكند كه اين راهحل دمكراتيك است؟
پاسخ به اين دو سئوال، عاملِ تعيينكننده و پيشبرنده در مقاومتِ ايران را برجسته ميكند كه تجربة دو دهة اخير، و به خصوص پايداريِ سه سال گذشته،حقانيتِ آن را ثابت كرده است. اين عامل، رهبري زنان است.
 دوستان عزيز
در اين بحث ميخواهم توضيح بدهم كه حضور جدي زنان در رهبري  منبعِ قدرت و تواناييِ مقاومت است، هم چنين مُتضمنِ دمكراسي است، و عامل بقاء جنبشِ مقاومت در برابر بنيادگرايي است و شكست قطعي بنيادگرايي را محقق ميكند.
در اين مورد ابتدا بايد يادآوري كنم كه مقاومتِ ايران براي برآورده ساختنِ تغييرِ دمكراتيك از تواناييها و ظرفيتهايِ سياسي و اجتماعي لازم برخوردار است،كه مهمترين آنها عبارتند از: پشتگرمي به پايگاه اجتماعي، برخوداري از نيروي متمركزي در نزديكي مرز ايران و  سازمانيافتگي و همچنين، اتكا به يك آرمانِ مشروع و پيشرو.
 اما روحِ مشترك و  آنچه اين پشتوانهها را از قوه به فعل در ميآورد، همين شرط، يعني رهبريِ زنان است.
زنان به علتِ آنكه تاريخاً تحت استثمار و سركوبي بودهاند، انگيزه و كششِ مبارزاتيِ سرشاري دارند تا بتوانند عقبماندگيها را به سرعت جبران كنند در تجربه رويارويي با رژيمِ آخوندها، ما ديديم كه زنان مثل فنرِ بسيار فشردهيي هستند كه وقتي امكان رها شدن پيدا ميكنند، وقتي از غل و زنجيرِ تبعيض آزاد ميشوند، و در معرضِ مسئوليتپذيري قرار ميگيرند، جهش آسا پيشرفت ميكنند.
حضورِ گستردة زنان در انقلاب ضدسلطنتي در سال 57 ، نقش قهرمانانة آنان در رويارويي با ديكتاتوري آخوندي و از جمله مقاومتِ شگفتانگيزشان در شكنجهگاهها و همچنين نقشِ شايستهيي كه در مقاومت سازمانيافته  ايران ايفا  كردهاند، اثبات ميكند كه زنان، نيرويِ بالندة عصرِ حاضرند. اين نيروي بالنده، زنان را در مقياسِ كلانِ اجتماعي براي تغييرِ دمكراتيك در ايران به حركت درميآورد و آنها را به نيرويِ عظيم آزادي ايران تبديل ميكند. بنابراين زنان پايه اساسيِ قدرتِ مقاومتِ ايران هستند.
مشاركتِ فعالِ زنان در رهبري و راهحل زنان، مردان را هم به نيروي تغيير تبديل ميكند. رهبريِ زنان عبارت است از كنار زدنِ زنجيرهايِ بهرهكشانه از دست و پا و اذهانِ انسانها.
به همين دليل، مردان كه در فرهنگِ مردسالاري از  خودبيگانه شدهاند، به ذاتِ انسانيشان دست مييابند. اين فراگردي است كه بايد آن را بيداري حقيقي يا تغييرِ فرهنگ ناميد كه منشأ آزاد شدن و فوران انرژيهاست.
در يك قضاوت سطحي،اين طور به نظر ميرسد كه وقتي مردان، رهبريِ زنان را ميپذيرند، به دليل آنكه هژموني خود را از دست دادهاند، از نظر مسئوليتپذيري دچار انفعال و افت و پسرفت ميشوند.
اما تجربة جنبشِ مقاومت نشان داده كه مردان وقتي كه اين مسير را آگاهانه انتخاب ميكنند،كيفيتِ مسئوليتپذيريشان دهها برابر بيشتر از زماني است كه خودشان زمام امور را در دست داشتهاند.
زيرا از انديشه و فرهنگِ غيرانساني كه راهبندِ پيشروي و خلاقيت است، رها شدهاند.
سئوال مهمِ ديگر اين است كه نقش تعيينكننده زنان  چگونه دمكراسي را تضمين ميكند؟
پاسخ اين است كه  ايجادِ ظرفيتِ دمكراتيك در دولت يا نيروي جايگزين با مشاركتِ فعال و برابرِ زنان در رهبري سياسي ممكن ميشود.
در غير اينصورت، محدوديتها و موانعي كه در برابرِ احرازِ نقشِ سياسيِ زنان وجود دارد، فقط حقوقِ دمكراتيك آنها را سلب نميكند، بلكه ساز وُ كار دمكراسي را معيوب ميكند.
 زيرا دمكراسي در پايهييترين مفهوم خود بر حقوق بشر استوار است.
دمكراسي به معنايِ حقوقِ سياسي براي شهروندانِ مذكر نيست و نبايد هيچگونه تبعيضي در آن پذيرفته شود.  وقتي كه نيمي از جامعه نميتواند سهمي از قدرت داشته باشد، در نيمة ديگر هم دمكراسي وجود ندارد يا لرزان و ناپايدار است.
اين حقيقت را بررسيِ وضعيت يك به يكِ جوامع امروز در سراسرِ جهان اثبات ميكند و نشان ميدهد كه ميزانِ شركتِ زنان در رهبري سياسي هر جامعه، شاخصِ رشدِ دمكراسي محسوب ميشود.
وقتي كه پايِ مشاركت و به خصوص نقشِ رهبري كننده  به ميان ميآيد، لاجرم روابطِ استبدادي كه متكي به فرهنگِ مردسالاري است، وادار به عقبنشيني ميشود.
مشاركتِ زنان در رهبري نگرش و رويكردِ تازهيي است مبتني بر به حساب آوردنِ ديگران به جاي تحقير، اصالت دادن به عناصرِ مثبت و قوتهاي انساني به جاي عمدهكردنِ ضعفها و وجوه منفي، دوست داشتن به جاي تنفر و كار جمعي به جايِ تكروي. همة اينها عناصرِ ضروريِ دمكراسي و زندگيِ تفاهمبار سياسي است.
حضور زنان در رهبري سياسي، همچنين نقشِ حياتي در امر توسعه اقتصادي دارد. امروز دادنِ قدرتِ بيشتر به زنان را «موتور توسعه» توصيف ميكنند.
حتماً ميدانيد كه برنامههاي توسعه در دهههاي اخير، در بسياري زمينهها سيرِ منفي داشته و نه فقط در ارتقاء وضعيتِ عموميِ جامعه موفقيتي كسب نكرده، بلكه حتي فقر در جوامع توسعه نيافته را تشديد كرده و البته در همه جا قربانيانِ اصليِ فقر، زنان بودهاند.
به گفتة مقامهايِ ملل متحد، اكنون تنها يك درصدِ كلِ درآمدِ جهان به زنان تعلق دارد. همچنين استانداردهايي نظير شفافيت و پاسخگوييِ دولتمـردان و كارآيي خدماتِ دولتي سقوط كرده و در عوض خشونت و فساد و بيقانوني به شدت رشد كرده است.
واقعيت اين است كه در اوضاعِ فعلي كه تعادلِ قواي خردكنندهيي عليه زنان در جوامعِ مختلف وجود دارد، امر توسعه هم با بينش و سبكِ كاري پيش ميرود كه متكي به استبداد و فساد و اتلاف سرمايههاي انساني و مادي است.
راهِ برون رفتِ اين بنبست، نقش زنان است.
 زيرا نه فقط نيرويِ عظيمِ زنان را به نيرويِ پيشرفتِ بشر ميافزايد، بلكه موانع و بندهاي اين پيشروي را كه فرهنگِ مردسالاري است، كنار ميزند.
ميدانيد كه برابريِ جنسي به عنوان يك حقِ انساني ، در قلبِ برنامة اهدافِ توسعة هزارة سومِ سازمان ملل قرار دارد.
اين برنامه تصريح ميكند كه «داشتنِ صدايِ برابر در تصميمگيريهايِ سياسي, از خانواده گرفته تا بالاترين سطوحِ دولتي, يك عنصر كليدي براي توانمند سازي زنان است».
در دهة90 برخي اقتصاددانانِ بزرگِ جهان گامي به جلو برداشته و تصريح كردند كه توسعة اقتصادي نيازمندِ آزادي است.
آنها همچنين تصريح كردند كه «از نظر اقتصادِ سياسيِ توسعه، هيچ موضوعي مهمتر از به رسميت شناختنِ لزومِ مشاركت سياسي،  اقتصادي، اجتماعي و نقش رهبري زنان نيست».
حضار محترم
آنچه دربارة كاركردِ مشاركتِ فعال و برابرِ زنان در رهبري در اينجا  توضيح ميدهم، تنها نتيجهگيري نظري از اوضاع فعلي نيست.
 بلكه حقيقتي است كه ما در رويارويي با ملايان حاكم به آن رسيدهايم.
در مبارزه براي به زير كشيدنِ استبدادِ مذهبي، جنبش ما دريافت كه كنار زدنِ موانعي كه بر سر راهِ كسبِ دمكراسي و آزادي بوجود آمده، ديگر با انگيزهها و ديناميزمِ مبارزاتِ قرنِ گذشته امكانپذير نيست.
اوضاع سياسي و بينالمللي چنان تنگنايي ايجاد كرده بود كه نه فقط پيشروي، بلكه حتي بقاي جنبش مقاومت نيازمند مبارزة حادتر و پرقيمتتري است. جنبشِ مقاومت دريافت كه بايد سقفِ آرمان و انديشة خود را بالاتر ببرد.
 از اينرو نقشِ رهبريكننده زنان را ضروري ديد. اين پاسخِ كارساز به مسألة تغييرِ دمكراتيك در  ايران بود. اين پاسخ ،منشأ دگرگونيِ فرهنگيِ بزرگي در صفوفِ مقاومت ما شد.
اگر بخواهم اين پروسه را  به صورت فشرده به شما گزارش كنم، اين است كه تاريخچة پيشرفتِ زنان و برعهده گرفتنِ مواضعِ كليدي توسط آنان، درست همان تاريخچة حادشدنِ مبارزة ما با استبدادِ مذهبي و بنيادگرايانِ حاكم بر ايران است.
از نقطة شروعِ اين تحول، ما چند بار در بزنگاههايِ بسيارِ حساس، بر سر دوراهي قرار ميگرفتيم.
هر بار بايد به يك انتخابِ قطعي دست ميزديم. يا آرمانِ آزادي و برقراريِ دمكراسي و نجاتِ مردمِ ايران به مُحاق ميرفت يا براي بقايِ جنبش و پيشروي آن بايد بيشتر از خودگذشتگي ميكرديم و سرسختانهتر وارد ميدان ميشديم.
ما هر بار ديديم كه انتخاب مسيري كه پيكار و كوششِ جديتر نياز دارد، عيناً همان مسيري است كه با نقش تعيينكنندة زنان ميسر ميشود.
بهتر است بگويم، فلسفة غايي آن دگرگونيِ دروني كه از 20 سال پيش صفوف اين جنبش را درنورديد و مرحله به مرحله تكامل يافت، دستيابي به دمكراسي و آزادي است كه با رهبري زنان امكان پذير است.
اما چرا ميگوييم دستيابي به دمكراسي با مشاركت زنان در رهبري ممكن ميشود؟ جواب اين است كه ما با يك رژيمِ بنيادگرايِ مذهبي رودررو هستيم كه بر زنستيزي بنا شده است. پس نيرويي ميتواند آن را شكست دهد كه از زن ستيزي بَري باشد.
اين حقيقت را تجربة روندهايِ سياسي و اقتصادي دهههاي اخير در ساير كشورها هم گواهي ميكند.
در برابرِ راهحلهايي كه دوران آن به انتها رسيده، راهحل نويي وجود دارد كه با نقشِ كيفيِ زنان شكل ميگيرد.
بنابراين تا آنجا كه به سه گزينة يادشده برميگردد، مسأله اين است كه ما محكوم به انتخابِ ميان استمالت و جنگ نيستيم.
اين دو گزينه در نهايت از يك جنسند و  ماهيت مشتركي دارند. يعني انتخابهايي است كه توسطِ الگوي حاكم شكل گرفتهاند.
بهتر است بگويم اين گزينهها الگويي است كه تنها با قدرت و خشونت و با تضييع امكانات و سرمايههاي بسيار ميتواند حركت كند و در جهت مطلوب خود گام بردارد. اما با استخراجِ منابعِ لايزالِ انساني بيگانه است و در برابرِ موانعِ پيشرفتِ انسان عاجز است.
 وقتي كه اين انديشه كنار زده ميشود، معلوم ميشود كه بنبستي كه ما را به انتخاب ميانِ وضعِ موجود يا جنگ مجبور ميكند، كاذب است. پذيرشِ استمالت يا جنگ، تسليمِ اجبارات شدن است.
راهحلِ واقعي، راهحلِ دمكراتيك و انساني است كه همان مشاركتِ فعال زنان در رهبري است.
حال ميخواهيم ببينيم كه نقش زنان در مقاومت ايران چگونه به آزمايش كشيده شد و در اوضاع سخت چگونه خود را نشان داد؟
 شايد شما گزارشهايي دربارة حملهها و توطئههايي كه در سالهاي اخير عليه مقاومت ايران انجام شده، شنيده باشيد. اما چگونگي عبور از آن توسط اين مقاومت براي بسياري روشن نيست.
جنبشِ مقاومتِ ايران كه پايگاههايش در منطقه مرزي ايران در داخل عراق واقع است، در جريان حملة آمريكا به عراق در سال 2003 كاملاً بيطرف بود. اما بر اثر دسيسه و درخواست ملايان، مراكز مقاومت توسط آمريكا و انگليس بمباران شد، محلهاي استقرار نيروهاي مقاومت هدف حمله و غارت عوامل رژيم قرار گرفت، سپس آخوندها طرحهاي پرهزينه و بزرگي براي متلاشي كردن جنبش به اجرا گذاشتند و شهرِ اشرف تحت محاصره قرار گرفت. در برابر اين وضعيت،رهبري زنان ميبايست دسيسهها را درهمبشكند، از تمركزِ مبارزاتي خود عليه رژيم منحرف نشود، استحكامِ سازمانِ تحتِ مسئوليت خود را حفظ كند و جنبش را به پيش ببرد.
من بارها در دلم نقش آن زنان پيشتاز در اشرف را تحسين ميكردم. زيرا ميديدم كه آنها در شرائطي سكان جنبش را محكم در دست گرفته و  به پيش ميبردند كه چشمانداز موفقيت برايشان ديده نميشد. تعادل قوا در عراق و در سطح منطقه عليه اين مقاومت بود و شانس و تصادفي به ياري آنها نيامد.
آنها در شرائط متحولي اين جنبش را رهبري كردند كه الگوي تجربهشدهيي برايشان وجود نداشت  و تمام حلقات اين پايداري را با هوشياري، تصميمهاي صحيح ، ريسكپذيري و از خودگذشتگي ساختند.
رهبري زنان كه در شهر اشرف به آزمايش كشيده شد، عبور شجاعانه، با روحيه و پايدار از دل سختيها و ضربهها بود.
مردان اين جنبش هم كه در مبارزه با فرهنگِ مردسالاري،به مدارج چشمگيري دستيافتهاند با اتكا به همين پيشرفت انساني در اين پايداري سهمِ به سزايي داشتند و دوشادوش زنان مسئوليت خود را به نحو احسن ايفا كردند.

در جنبشِ مقاومتِ ايران، عهدهدار شدن مواضعِ رهبريكننده توسط زنان البته پروسة دشواري بود. اما پيشرفت و تكامل آن، ظرفيتهاي نويني در شخصيتِ تك تك اعضايِ مقاومت به خصوص در زنان بارز كرد. آنها از تغييراتِ چشمگيري برخوردار شدهاند و به جاي كنشپذيري و مسئوليت گريزي شخصيتهايِ استوار و مستقلي كسب كردهاند. آنها:
ـ در برابر سختيها و تحولات پيشبيني نشده، شكيبا هستند.
 ـ از اشتباهات و شكستهاي خود فرو نميريزند و از هركدام دستاورد تازهيي كسب ميكنند.
ـ پذيرش مسئوليت را مشروط به هيچ شرطي نكردهاند، مسئوليتپذيريشان محدود و ترسان نيست و  همة تهديدها و پيامدهاي آن را  با روي گشاده برعهده ميگيرند.
ـ از آنجا كه پيشآمدن سياهترين شق را بر خود هموار كردهاند، قدرت و ظرفيت خود را بالا بردهاند.
ـ ايمان آوردهاند كه براي هر سختي و بنبستي راهحلي وجود دارد. اين دشمن است كه همه چيز را غير ممكن ،همة درها را بسته و آدمي را ناتوان و ضعيف جلوه ميدهد. به اين دليل است كه دشمن آنها يعني آخوندهاي حاكم برايران به شدت از آنها هراسان و بيمناكند.
ـ ارزش برتر براي  اين زنان  اين است كه هنگام بروز اختلاف نظرها، به جاي عكسالعمل نشان دادن، مشكل واقعي و راه برطرف كردن آن را كشف كنند.
آنها به درجهيي از ارتقاء انساني دستيافتهاند كه در مقابل رفتار و سخنان ساير خواهران و دوستان و همكاران خود، حتي اگر در منفيترين شكل باشد، دچار عكسالعمل خودبهخودي نشوند. يعني به خصلتها و رفتاِر مخاطبان خود اصالت ندهند، بلكه به جاي آن سعة صدر و  بردباري در پيش بگيرند تا بتوانند ريشة مشكلاتي را پيدا كنند كه وقتي به آن پاسخ داده نميشود، در روابط جمعي مشكل ايجاد ميكند و باعث جدل و مناقشة كاهنده ميشود.
ميدانيد كه اين گام بلندي در تعاليِ مناسباتِ اجتماعي است كه چنانچه به رفتار عمومي تبديل شود، دنيايي از انرژي ـ همراه با يگانگي و همبستگي خواهرانه و برادرانه ـ بوجود ميآورد. خوشبختانه اين ويژگي در ميان مردان اين مقاومت نيز جاري شده است.

ـ زنانِ اين مقاومت همچنين توانايي دوست داشتن همنوعان را در خود به مراتب تقويت كردهاند. از اينرو، در كار و حركت خود، قبل از هر چيز به اين مسأله ميانديشند و براي آن راهحل پيدا ميكنند كه چگونه ميتوانند به تعداد بيشتري از خواهران خود كمك كنند و آموزش دهند،آنها را سازمان دهند و باعث پيشرفتشان شوند. و چگونه ميتوانند در نهاد يا سازماني تحت مسئوليت زنان از پس حل تضادهاي پيچيده و انجام مسئوليتهاي سخت و پرحجم برآيند.
آنها اين ارزش را پيشاروي خود قرار دادهاند كه امروز قادرند اجتماعي هماهنگ و متحد از زنان را براي دشوارترين مسئوليتها در هر زمينهيي ايجاد كنند و آموزش و سازمان دهند.
به راستي اين پديده جديدي در حركتِ تكامليافته اجتماعي است. اين همان عنصري است كه ضروريِ همة جوامع از جمله پيشرفتهترين آنهاست تا بتوانند به سطح قابلِ قبولي از دمكراسي و توسعه دستيابند.
چرا كه در روندهاي اجتماعي هستة اصلي مشكلات، تضاد منافع فرد و جمع است و پيچيدگي اين تضاد به خصوص در آن جاست كه راهحلِ آن فرمول ثابت و يكساني نيست. بلكه در هركجا بايد تشخيص داد كه كدام طرف لازم است به سود طرف ديگر عقب بنشيند.
زنان اين مقاومت به تجربه دريافته اند كه در هر تلاش و كار مشترك جمعي، راهِ صحيح حل مشكلات، مقدم شمردن منافع ساير خواهرانشان است و از اين طريق است كه راه زنان براي مشاركت در كليه سطوح ادارهكننده جامعه باز ميشود.
ـ آري آنها عميقاً به رهايي يقين دارند، به خوشبختي و آزادي حتمي مردمشان اميدوارند و براي ساختن تاريخ جديد كشورشان به سختي تلاش ميكنند.
دوستان عزيز
آنچه برشمردم، بخشي از دستاوردهايي است كه با مشاركتِ فعال زنان  در مبارزه عليه فاشيسم مذهبي كسب شده است.
 اما همين جا لازم است ببينيم كه منظور از اين مشاركت چيست؟
منظور اين است كه اين تغيير علاوه بر كسب كرسيهاي مديريت، در عين حال به معني تغيير نگرشها، سبك كارها و ارزشهاي فرهنگ مردسالاري و جايگزيني آن با ارزشهاي نوين انساني است.
من براي باز كردن همين حقيقت، بحران ايران را كه يك مسأله بسيار حاد جهان امروز است، در ميان گذاشتم تا تفاوتِ عميقِ ميان راهحلهاي مختلف در برابر آن روشن شود. در يك طرف همة راهحلها چه مماشاتگرانه باشد، چه از نوع جنگ و مداخله خارجي، بنبست و ناچاري را القا ميكند.
گويا هيچ راهي متصور نيست. و برحسب آن اگر وضع موجود را ـ كه استبداد و ارتجاع و توحش است ـ  نپذيريد، دستخوش جنگ خواهيد شد.
ما اين اجبار را رد ميكنيم و به محكوميت و محصور شدن در بين الگوها وچارچوبهاي حاكم كه هيچ افقي از آزادي و رهايي انساني در آن نيست، تن ندادهايم.
راهها و خطمشيهاي برآمده از تفكر بهرهكشانه، در بنبست است. اما انديشهيي كه نقش رهبريكنندة زنان را پيشاروي خود دارد، به سرمايههاي انساني متكي است و در برابر آن افقهاي بيانتها گشوده است.
ما از يك رهبري صحبت ميكنيم كه محصول عنصر شكوفا شده انساني است و خودش هم بر روابط انساني متمركز است. اين شورش بزرگي است عليه مردسالاري و فرهنگ عقبماندهيي كه بايد نفي شود.
به همين دليل وقتي در جنبش مقاومت، زنان مواضع رهبري كننده را برعهده گرفتند، اين تغيير براي ما فقط يك جابجايي مديريتي نبود. بلكه فراتر از آن بود.
يعني هدف، نفيِ ساز وُ كارِ مبتني بر تبعيض جنسي بود.
چنين نبود كه مردان پستهايشان را ترك كنند تا زنان در همان پستها جايگزين شوند و همان مناسبات را  با همان شيوهها اداره كنند.
چنين نبود كه زنان پا در جاي پاي مردان بگذارند يا در كلوپِ مردان پذيرفته شوند. خير، اصلِ موضوع اين بوده و هست كه روابط كهنة مبتني بر بينش مردسالاري كنار زده شود و جاي خود را به روابط انساني بدهد.
حضور زنان در رهبري در مقاومت ما، مردان را حذف نكرد، سبب انفعال يا افت آنها نشد. به عكس آنها را از بندهاي فرهنگُ مردسالار كه  بر ذهنها ، ارادهها و عاطفههايشان پيچيده شده بود، رها كرد.
آنها تجربه هاي خود را به زنان منتقل كردند و از آنان كه افقهاي تازهيي را گشوده بودند،  بسياري چيزها را آموختند.
پس ما به رهبري زنان اين گونه نگاه ميكنيم: يك آرمان پيشرو انساني
اينجاست كه ميتوان به سئوالهاي اساسي جواب داد. مثلاً اين كه چگونه ميتوان بنيادگرايي و زن ستيزي را شكست داد؟ يا اين كه چگونه ميتوان از گورزاد شدن دمكراسي در كشورهايي تحت نفوذ بنيادگرايي ممانعت كرد؟
پاسخ اين است كه اگر ميخواهيد فرهنگ مردسالاري به عنوان يك فرهنگِ غيرانساني را از بين ببريد، بايد تمام آن را از بين ببريد. راهِ رسيدن به اين هدف رهبري زنان است.
براين اساس، برقراريِ دمكراسي بدون نقش فعال زنان در رهبري جامعه امكانپذير نيست و هر تغييري بازگشتپذير است.
و براين اساس ما به رژيم ايران كه با صدورِ بنيادگرايي و تلاش براي تسليحِ خود به جنگافزار هستهيي،جهانِ بشر را تهديد ميكند، پاسخ ميدهيم.
حضار محترم
در بحثِ  امروز، من به تهديد بنيادگرايي كه براي تمام بشر نگران كننده است، اشاره كردم. اما وقتي به آرمان برابري و به مبارزهيي كه درگير آن هستيم ميرسم، همة افقها در برابرم پر از اميد ميشود. اميدهاي واقعي به آن كه ميتوان سياهي و تيرگيِ امروز را به روشني تبديل كرد. ميتوان بندها را گسست و رهايي و آزادي را به دست آورد.
زنان كه هيچ انگاشته ميشوند، ميتوانند و بايد همه چيز باشند. نه تغييراتِ بنياديِ زنان رؤيايي است، نه رهايي عموم بشر.
تنها راهحلِ عملاً ممكن براي رهايي، راهحلي است كه انسان را والاترين موجود براي انسان تلقي كند و در نتيجه آرمان برابري را نصبالعين خود سازد. اين افقي است كه پيشِ رويِ ماست. و مطئناً در آن پيروز خواهيم شد.
از همه شما متشكرم.